نوشته شده توسط : reza

ثروت کوروش کبیر
زمانی کزروس به کورش بزرگ گفت: چرا از غنیمت هاي جنگی چیزي را براي خود برنمی داري و
همه را به سربازانت میبخشی؟
کورش گفت: اگر غنیمت هاي جنگی رانمی بخشیدیم الان دارایی من چقدر بود؟! کزروس عددي را
با معیار آن زمان گفت.
کورش یکی از سربازانش را صدا زد و گفت برو به مردم بگو کورش براي امري به مقداري پول و طلا
نیاز دارد. سرباز در بین مردم جار زد و سخن کورش را به گوششان رسانید.
مردم هرچه در توان داشتند براي کورش فرستادند. وقتی که مالهاي گرد آوري شده را حساب کردند،
از آنچه کزروس انتظار داشت بسیار بیشتر بود.
کورش رو به کزروس کرد و گفت: ثروت من اینجاست. اگر آنهارا پیش خود نگه داشته بودم، همیشه
باید نگران آنها بودم. زمانی که ثروت در اختیار توست و مردم از آن بی بهرهاند مثل این میماند که تو
نگهبان پولهایی که مبادا کسی آن را ببرد!

 

 

در ادامه شعری در وصف کوروش



جهان در سیاهی فرو رفته بود
به بهبود گیتی امیدي نبود
نه شایسته بودي شهنشاه مرد
رسوم نیاکان فراموش کرد
بناکرد معبد به شلاق و زور
نه چون ما براي خداوند نور
پی کار ناخوب دیوان گرفت
خلاف نیاکان به قربان گرفت
نکرده اراده به خوبی مهر
در اویخت با خالق این سپهر
در آواز مردم به جایی رسید
که کس را نبودي به فردا، امید
به درگاه مردوك یزدان پاك
نهادند بابل همه سر به خاك
شده روزمان بدتر از روز پیش
ستمهاي شاهست هر روز بیش
خداوند گیتی و هفت آسمان
ز رحمت نظرکرد بر حالشان


برآن شد که مردي بس دادگر
به شاهی گمارد در این بوم وبر
چنین خواست مردوك تا در جهان
به شاهی رسد کوروش مهربان
سراسر زمینهاي گوتی وماد
به کوروش شه راست کردار داد
منم کوروش و پادشاه جهان
به شاهی من شادما ن مردمان
منم شاه گیتی شه دادگر
نیاکان من شاه بود و پدر
روان شد سپاهم چو سیلاب و رود
به بابل که در رنج و آزار بود
براین بود مردوك پروردگار
که پیروز گردم در این کارزار
سرانجام بی جنگ و خون ریختن
به بابل درآمد ، سپاهی ز من
رها کردم این سرزمین را زمرگ
هم امید دادم همی ساز وبرگ
به بابل چو وارد شدم بی نبرد
سپاه من آزار مردم نکرد
اراده است اینگونه مردوك را


که دلهاي بابل بخواهد مرا
مرا غم فزون آمد از رنجشان
ز شادي ندیدم در آنها نشان
نبونید را مردمان برده بود
به مردم چو بیدادها کرده بود
من این برده داري برانداختم
به کار ستمدیده پرداختم
کسی را نباشد به کس برتري
برابر بود مسگر ولشکري
پرستش به فرمانم آزاد شد
معابد دگر باره آباد شد
به دستور من صلح شد برقرار
که بیزار بودم من از کارزار
به گیتی هر آن کس نشیند به تخت
از او دارد این را نه از کار بخت
میان دو دریا در این سرزمین
خراجم دهد شاه و چادر نشین
ز نو ساختم شهر ویرانه را
سپس خانه دادم به آواره ها


نبونید بس پیکر ایزدان
به این شهر آورده از هر مکان
به جاي خودش برده ام هر کدام
که دارند هر یک به جایی مقام
ز درگاه مردوك عمري دراز
بخواهند این ایزدانم به راز
مرا در جهان هدیه آرامش است
به گیتی شکوفایی دانش است
غم مردمم رنج و شادي نکوست
مرا شادي مردمان آرزوست
چو روزي مرا عمر پایان رسید
زمانی که جانم ز تن پر کشید
تابوت نه تابوت باید مرا بر بدن
نه با مومیایی کنیدم کفن
که هر بند این پیکرم بعد از این
شود جزئی از خاك ایران زمین
شاعر: صادق علی حق پرست



:: بازدید از این مطلب : 742
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : شنبه 17 دی 1390 | نظرات (0)
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران