عضو شوید
عضویت سریع
آمار مطالب
آمار کاربران
کاربران آنلاین
آمار بازدید
چشم یک روز گفت : من درآن سوی این دره ها کوهی میبینم که از مه پوشیده شده است این زیبا نیست؟
گوش لحظه ای خوب گوش داد سپس گفت پس کوه کجاست ؟ من کوهی نمیشنوم...
آنگاه دست در آمد و گفت : من بیهوده میکوشم آن کوه را لمس کنم من کوهی نمی یابم...
آنگاه چشم بسوی دیگر چرخید و همه درباره ی وهم شگفت چشم گرم گفتگو بودند و گفتند :
این چشم یک جای کارش خراب است!
"جبران خلیل جبران"
RSS