نوشته شده توسط : shoghab
مـقـصـر خـود مـایـیـم ...

عـشـق را بـه کـسـانـی ارزانـی مـی کـنـیـم کـه از زنـدگـی ،

جـز آب و عـلـف روزانـه...

نـه مـی فـهـمـنـد ...

نـه مـی خـواهـنـد ....."
یکـــی از اشتبـاهات زنـدگیـم

آدم حسـاب کردن اونـایی بــود

که آدم نبــودن

هـنـوز هـم نشــدن

بـعــدا هـــم نمیــشن !!! :|
 

بالاخره خواهی فهمید که :

همیشه یک ذره حقیقت پشت هر"فقط یه شوخی بود" هست.

یک کم کنجکاوی پشت "همین طوری پرسیدم" هست.

قدری احساسات پشت "به من چه اصلا" هست.

مقداری خرد پشت "چه میدونم" هست.

و اندکی درد پشت "اشکالی نداره" هست.
به من بگو: نگو! ……………. نمی گویم

اما نگو : نفهم! که نمی توانم

من می فهمم
مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد

و من سالها مذهبی بودم

بدون آنکه خدایی داشته باشم…

((سهراب سپهری))


آقای پانتا آدم‌های تو در «حلـب» چال خواهند شد

فیصله دادن غائله حلب اندکی زمان نیاز دارد.

در حقیقت در پاسخ به این حرف پانتا که اعلام کرد:

اتفاقات حلب میخی دیگر بر تابوت نظام سوریه است

حلب به او می‌گوید:

آدم‌های تو را در حلب چال خواهیم کرد

در حلب انقلابی وجود ندارد...

بلکه جنگی است که وزیر دفاع آمریکا و رئیس جمهوری فرانسه

نگران سرنوشت آن هستند

و اوباما و اردوغان درباره جزئیات آن توافق کرده‌اند

اما قطعا پایانش آنطور نیست که آنان می‌خواهند

.

م ر د م مدینه

جواب خوبی این نبود...
مهم نیســــت که از بیـــــــرون چه طــــور به نظــــــــر میام ! کسایــــــی که درونم رو می بینند ؛ برام کــــــافیند .... برای اونهـــــــــایی که از روی ظاهــــــرم قضاوت می کنند ، حرفی ندارم ! همون بیرون بمونند ، براشـــــون کافیــــــــه ... !!!
هنوز داغم نمیفهمم دوباره پشت پا خوردم
بهم میگفت دوسم داره، گذاشت و رفت و جا خوردم
مثل یه آدم گیجم، به یه نقطه شدم خیره
ازم دلخور نبود اما، چرا نگفت داره میره
دیشب در جاده های سکوت در ایستگاه عشق
هرچه منتظر ماندم کسی برای لمس تنهاییم توقف نکرد
ومن تنهاتر از همیشه به خانه برگشتم
دلم واسه خودم می سوخت برای قلب درگیرم
یه روز تو خنده هات گفتی تو می مونی و من میرم
گلوی آدم را

باید گاهی بتراشند

تا برای دلتنگی های تازه جا باز شود،
...
دلتنگی هایی که جایشان نه در دل

که در گلوی آدم است

دلتنگی هایی که می توانند آدم را خفه کنند. . .
هرجا سخن از عشق برانند

ما آیینه ها را به گل خواهیم آلود

و کتابها را خواهیم سوزاند

دیگر نمی خواهیم بازی کنیم

ما مرگ کارگردان را می خواهیم...

((فدریکو گارسیا لورکا))
چرا فرار؟
چرا چتر؟
تنها آدم های آهنی
زیر باران زنگ می زنند…
وچک که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم
اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم
کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش را
از نگاهش می توان خواند
اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد
و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم
سکوت پر بهتر از فریاد تو خالیست
دنیا را ببین... بچه بودیم از آسمان باران می آمد
بزرگ شده ایم از چشمهایمان می آید!!
بچه بودیم دل درد ها را به هزار ناله می گفتیم همه می فهمیدند
بزرگ شده ایم درد دل را به صد زبان به كسی می گوییم ...هیچ كس نمی فهمه
همه آدم‌ها با هم برابرند ، اما پول‌دارها محترمترند . همه آدم‌ها با هم برابرند ، اما دخترها پرطرف‌دارترند . همه آدم‌ها با هم برابرند ، اما بچه‌ها واجب‌ترند . همه آدم‌ها با هم برابرند ، اما خانم‌ها مقدم‌ترند . همه آدم‌ها با هم برابرند ، اما سیاه‌ها بدبخت‌ترند و سفیدها برترند... البته تبعیضی در كارنیست . در كل همه آدم‌ها با هم برابرند ، اما بعضی‌ها برابرترند
بــه ایـن فـکر مـیـکـنم…!!

لالایــی هــای مـــادرم…!!

زیــر کــدام بـالشتک کـودکی هــایـم جـا مانـده…؟؟؟

شـاید هـنـوز بـشـود…!!

آسـوده خــوابـیـد…!!
 


:: بازدید از این مطلب : 369
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه‌شنبه 31 مرداد 1391 | نظرات (0)
مطالب مرتبط با این پست
لیست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران