نوشته شده توسط : shoghab

دخترك و بهيار

برق رفته بود و بهیاری که برای کمک به زائو آمده بود ناچار شد از دختر

سه ساله زائو کمک بگیره.

دخترک سه ساله چراغ قوه را نگه داشت و با چشم های گردشده شاهد

تولد برادرش بود.

بهیار بچه را از دوپا گرفت و زد توی پشتش و بچه گریه کرد.

بهیار از دخترک پرسید: راجع به چیزی که دیدی چی فکر می کنی؟

بچه گفت: اون از اول هم نباید می رفت اونجا. دوباره بزن تو کونش....!!!



عالم مستي

گر می نخوری طعنــــــه مزن مستان را

بنیـــــاد مکن تو حیلـــه و دستـــــان را


تو غره بدان مشـــو که می می نخوری

صد لقمه خوری که می غلامست آنرا



:: بازدید از این مطلب : 459
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : چهارشنبه 21 تیر 1391 | نظرات (0)
مطالب مرتبط با این پست
لیست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران