عضو شوید
عضویت سریع
آمار مطالب
آمار کاربران
کاربران آنلاین
آمار بازدید
دخترك و بهيار
برق رفته بود و بهیاری که برای کمک به زائو آمده بود ناچار شد از دختر سه ساله زائو کمک بگیره. دخترک سه ساله چراغ قوه را نگه داشت و با چشم های گردشده شاهد تولد برادرش بود. بهیار بچه را از دوپا گرفت و زد توی پشتش و بچه گریه کرد. بهیار از دخترک پرسید: راجع به چیزی که دیدی چی فکر می کنی؟ بچه گفت: اون از اول هم نباید می رفت اونجا. دوباره بزن تو کونش....!!!
عالم مستي
گر می نخوری طعنــــــه مزن مستان را بنیـــــاد مکن تو حیلـــه و دستـــــان را تو غره بدان مشـــو که می می نخوری صد لقمه خوری که می غلامست آنرا
RSS