نوشته شده توسط : reza

پرنده…

http://asheganeh.ir/

پرنده گفت : چه بویی چه آفتابی
آه بهار آمده است
و من به جستجوی جفت خویش خواهم رفت
پرنده از لب ایوان پرید مثل پیامی پرید و رفت
پرنده کوچک بود
پرنده فکر نمی کرد
پرنده روزنامه نمی خواند
پرنده قرض نداشت
پرنده آدم ها را نمی شناخت
پرنده روی هوا
و بر فراز چراغ های خطر
در ارتفاع بی خبری می پرید
و لحظه های آبی را
دیوانه وار تجربه می کرد
پرنده آه فقط یک پرنده بود


اگر میخواهی بدانی چقدر ثروتمندی……

http://asheganeh.ir/

اگر میخواهی بدانی چقدر ثروتمندی ؛

سکه هایت را نشمار …. قطره ای اشک بریز

؛ و دستانی که برای نریختنش دراز میشود را بشمار …

سکوت می کنم!


سکوت می کنم!

نشنوید صدای گله هایم٫

و محکم بگیرید گوشهایتان.

بگذرید از روزگار نمناکم

ونگویید چقدر ساده لوح و حیران است.

آن منم که در این باروری خورشید٬

" تاریکم"

ریشه هایم زخمی ، ناله هایم بی رنگ

این منم ساده دل کودک شهر!

دیگر نخواهم گفت دلتنگم ...

من را شبیه برکه کن...

7-post-mah.jpg

من را شبیه برکه کن ، خود را شبیه ماه کن
این شاعر گمراه را ، با نور خود همراه کن
چشمان من مؤمن شود در مأمن چشمان تو
با یک نگاه مختصر ، کوه غمم را کاه کن
از درد تنهایی دلم ، دیگر امانش رفته است
من را به خود وابسته کن، از چاله ای در چاه کن
در خامُشیِ دهکده ، هر کدخدایی شد خدا
ویران کن این بت خانه را ، خود را خلیل الله کن
محسن در این بیغوله ها ، دنبالِ یاری آشناست
من را شبیه برکه کن ، خود را شبیه ماه کن

یاد خدا...

امید_برا_آمده_از_نا_امیدی.jpg

نـــسیم دانه را از دوش مورچــ ـه انداخت.

مورچه دانهــ را دوبــ ـاره بر دوشش گذاشتــــ


و به خــدا گفت: «گاهــ ـی یادم میــ ــرود که هستی،


کاش بیشتر نسیــ ـم می وزید...»



:: بازدید از این مطلب : 306
|
امتیاز مطلب : 16
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4
تاریخ انتشار : یکشنبه 05 شهریور 1391 | نظرات (0)
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران