پرنده گفت : چه بویی چه آفتابی آه بهار آمده است و من به جستجوی جفت خویش خواهم رفت پرنده از لب ایوان پرید مثل پیامی پرید و رفت پرنده کوچک بود پرنده فکر نمی کرد پرنده روزنامه نمی خواند پرنده قرض نداشت پرنده آدم ها را نمی شناخت پرنده روی هوا و بر فراز چراغ های خطر در ارتفاع بی خبری می پرید و لحظه های آبی را دیوانه وار تجربه می کرد پرنده آه فقط یک پرنده بود
اگر میخواهی بدانی چقدر ثروتمندی……
اگر میخواهی بدانی چقدر ثروتمندی ؛
سکه هایت را نشمار …. قطره ای اشک بریز
؛ و دستانی که برای نریختنش دراز میشود را بشمار …
سکوت می کنم!
سکوت می کنم!
نشنوید صدای گله هایم٫
و محکم بگیرید گوشهایتان.
بگذرید از روزگار نمناکم
ونگویید چقدر ساده لوح و حیران است.
آن منم که در این باروری خورشید٬
" تاریکم"
ریشه هایم زخمی ، ناله هایم بی رنگ
این منم ساده دل کودک شهر!
دیگر نخواهم گفت دلتنگم ...
من را شبیه برکه کن...
من را شبیه برکه کن ، خود را شبیه ماه کن
این شاعر گمراه را ، با نور خود همراه کن
چشمان من مؤمن شود در مأمن چشمان تو
با یک نگاه مختصر ، کوه غمم را کاه کن
از درد تنهایی دلم ، دیگر امانش رفته است
من را به خود وابسته کن، از چاله ای در چاه کن
در خامُشیِ دهکده ، هر کدخدایی شد خدا
ویران کن این بت خانه را ، خود را خلیل الله کن
محسن در این بیغوله ها ، دنبالِ یاری آشناست
من را شبیه برکه کن ، خود را شبیه ماه کن
یاد خدا...
نـــسیم دانه را از دوش مورچــ ـه انداخت.
مورچه دانهــ را دوبــ ـاره بر دوشش گذاشتــــ
و به خــدا گفت: «گاهــ ـی یادم میــ ــرود که هستی،