نوشته شده توسط : shoghab

شب زفاف

دختر و پسری به عقد هم درآمدند و شب زفافشان رسید پس شب را به صبح رسانیدند. صبح اول وقت که پسر از خواب بیدار شد رویش را به سمت دختر کرد و گفت :سلام عزیزم ! خسته نباشی ! دختر گردنش را خواراند و گفت : سلام !تو هم خسته نباشی عزیزم ! پسر گفت : شب بیاد ماندنی بود بخصوص که تو نیز بسیار حرفه ای عمل می کردی !سپس چشمهایش را تنگ کرد و به دختر گفت : راستش یک لحظه بخاطر وارد بودنت در .... بهت شک کردم که نکنه خدای ناکرده .... اما با داشتن سند دخترانه بودنت فهمیدم که اشتباه کرده ام ! دختر لبخند ملیحی زد و گفت : راست می گویی عزیزم ! تو نیز دیشب آنچنان حرفه ای رفتار می کردی که من نیز گمان بردم که قبل من با دهها تن رابطه داشتی ! اما اکنون که این سخن را گفتی فهمیدم که هنوز دستت به خون كسی آلوده نشده است.

do.php?img=79




:: بازدید از این مطلب : 556
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه‌شنبه 30 خرداد 1391 | نظرات (0)
مطالب مرتبط با این پست
لیست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید