نوشته شده توسط : shoghab
یک روز روی این همه بغض بی دلیل

پارچه ای به رنگ سکوت می کشم

و در حوالی یک سال پر باران
...

برای همیشه فراموش می شوم ...

بگذار بعضی ها خیال کنند من مرده ام....

چه مهم!!!
نمی دانم چشمانت با من چه میكند

فقط وقتی كه نگاهم میكنی ...

چنان دلم از شیطنت نگاهت می لرزد

كه حس میكنم چقدر زیباست

فدا شدن برای چشمهایی كه تمام دنیاست.

عشق منی...

5
دلتنگی چه حس بدی است....

تنهایی چه حس بدی است

کاش...

پاره ای ابر میشدم

دلم مهربانی می بارید

کاش نگاهم شرار نور میشد

اشتی میدادش

و

که دوست داشتن چه کلام کاملی است

و

من...

چقدر دلم تنگ دوست داشتن است!

او قسم خورد و گفت
آبروی تو را می برد
توی بازار دنیا
مفت قلب تو را می خرد

آمد دور روح تو پیچید
بعد با قیچی تیز نامریی اش
پیش از آنکه بفهمی
بالهای تو را چید
آمد و با خودش
کیسه ای سنگ داشت
توی یک چشم بر هم زدن
جای قلبت
قلوه سنگی گذاشت
قلوه سنگی به اسم غرور
بعد از آن ریخت پرهای نور
وشدی کم کم از آسمان دور دور
نزدیک ترین آدم به تو اون کسی است..
که از دورترین فاصله همیشه به فکرته
 


:: بازدید از این مطلب : 320
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه‌شنبه 14 شهریور 1391 | نظرات (0)
مطالب مرتبط با این پست
لیست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران